تبليغاتX
رندنامه

رندنامه

آنچه رند در طریق خرابات گفت و آنچه از پیران صاحب مقامات شنید.

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بدان مردم دیده روشنایی

مقدمه:    تا امروز که خواستم خداحافظی کنم معنا ومفهوم این بیت واین نکته را که چرا حضرت خواجه این سلام را در آخر دفتر داده نفهمیده بودم (البته دوستان توجه دارند که این فهمیدن از نوع هر کسی از ظن خود ... است و اگرنه من رندبچه کجا و چنین ادعاهای گرانی کجا). به این میگن مصداق عینی درک هر نکته مقامی دارد یعنی تا من در مقام خداحافظی قرار نگرفتم نفهمیدم که سلام آخر یعنی چه! وگرنه قبلا لابد فکر می کردم که حتما به تصادف و بل به اضطرار ترتیب قوافی افتاده در انتهای دفتر و غافل (صد افسوس) از اینکه حتی برگی به زمین نمی افتد جز به حکمت آن منتهای حکمت تا چه رسد به ...  به هرحال اینبار به یکبارگی  ونه پس از تفکری طولانی (اصولا ما عرفا اینجورییم یعنی فرا زمانیم) به ذهن این رند بچه محال اندیش این گونه رسید که فقط در آخر دفتر می توان لاف آشنایی زد و از طرف دیگر سلام آخر مقامی خاص دارد و لیاقت ثبتی چنین. پس من هم به رسم مالوف خودم با تمام کوچکی پا در جای پای بزرگان نهادم وآخرین پست خود را با سلامی از در آشنایی آغاز.

الغرض:    در پست قبلی عارض شدم که در وادی صبر افتاده ام و شرح اندکی در حد توان این قلم شکسته زبان از مصایب آن دادم... 10 ماه گذشت و من در آن بیابان به شوق قدم می زدم (گفته بودم به سمتی که فکر می کردم شمال است) آری رفتم و رفتم و گذشت و گذشت...

نمیدانم بزرگان چگونه درگذشتن از یک وادی و پا نهادن به وادی بعدی را درمی یابند ولی من احساس می کنم که از این وادی گذشته ام...

1-دیگر به روزها نمیگویم بگذرید و بگذارید تا من دریابم حکمت امروز خود را، دیگر کم کمک دارم از امروز خود راضی می شوم، دوستش می دارم و از آبتنی کردن در حوضچه آن لذت می برم...

2-دیگر به جهت حرکتم شک نمی کنم و به اصالت حرکت می اندیشم، گاه حرکت به قلبم می نگرم و گوش به فرمان او گام بر میدارم...

جان کلام:      این دو سال گاهی در طلب صرف شد و گاهی در صبر (البته غیر آن لحظات روم به دیواربی همه چیزی) و حال که این دو به ظن حقیر سراپا همه امید طی شد خوشتر آن دیدم که سر دلبری جدید را در حدیثی دیگر بیاورم و دفتری را که دو سال قبل در صبحی پس از شب یلدا گشودم صباحی پیش از شب یلدا ببندم...

در آخر:        حمد و سپاس و منت است خدای را و خلقش، از آنکه گفت و آنکه خواند، از او که اختراع کرد این بستر کتابت نوین را و از وی که مهیا نمود جمیعا. و دعا که همگی شاد زیند (چه با سیه چشمان چه بی سیه چشمان)

 

والسلام علی خالق والسلام علی کل مخلوق

 

رند بچه ای که به امید امید واری خود را امید نامید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 19:19  توسط امید  | 

سلام

چقدر دلم برای وبلاگم تنگ شده بود! دو ماه شد، مهمتر اینکه یک سال گذشت! راستی سال نومون مبارک

چی بگم از دل رندبچه که افتاد توی طوفان و چه طوفانی! به هر ریسمونی دست زد ولی لغزید، پاره شد و ... تا فهمید که شاید حکمتی دیگر داره! و افتاد توی وادی صبر و چه وادیی است این وادی، عینهو یک بیابان لم یزرع نه آبی و حتی نه سرابی!

من تا الان تنها کاری که کرده ام حرکت به سمت جایی است که فکر می کنم شماله!

این دو ماه هم ننوشتم چون چیزی یاد نگرفتم، واقعا تجربه عجیبی است!

صبر: می گن کاری نکردنه در سختی و شاید هم در خوشی، البته با این شرط که کاملا راضی باشی به قضا و بری جلو و بری تا خودش فرجی کنه! نه شکایت نه شک ...

به نظر نمیاد ولی خیلی سخته...

بنمایانید اگر می دانید کواکب هدایت را

التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 20:3  توسط امید  | 

اپیزود اول(و اما عشق...):
مهربانی هایت را دیده ام
نه در خواب
که در بیدارترین لحظه های آبی بودنت
و آمده ام که بمانم
اگر ماندن را بخواهی
از تو ابدیتی خواهم ساخت
که عشق
اول و آخر حادثه ی من و تو باشد
و دل
هدیه ای که همیشه در تصرف چشم هایت
خواهد بود!
(لا ادری)
 
اپیزود دوم(و اما اشک ...):
 
خدایا تو را شکر میکنم که اشک را آفریدی که عصاره ی حیات انسان است. آنگاه که در آتش عشق میسوزم یا در شدت درد میگدازم یا در شوق زیبایی و ذوق عرفانی آب میشوم و سراپای وجودم روح میشود  لطف میشود عشق میشود سوز میشود و عصاره ی وجودم به صورت اشک آب میشود و به عنوان زیباترین محصول حیات که وجهی از عشق و ذوق دارد و وجهی دیگر به غم و درد  سربه دامان وجود فرو میکشد...
اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد قلبم را ارئه خواهم داد و اگر محصول عمرم را بطلبد اشک را تقدیم خواهم کرد.... 
بخشی از نیایش های شهید چمران
 
اپیزود سوم (واما جشن ...)

الف)والنتاین

14 فبریه برابر با 25 بهمن برابر است یا روز کشته شدن سنت والنتن کشیش مقدس در سال 269 میلادی
در آن سال ها امپراتور روم برای جنگ سرباز گیری فراوانی می کرد وبرای اینکه سربازان جوان را وادار به جنگ کند دستور منع ازدواج داد
در این بین کشیش والنتین مخفیانه به ازدواج ها برای جوانان دست می زد و جوانان را به هم می رساند
که بعد از چندی به دست ماموران رومی دست گیر می شود و در زندان عاشق دختر زندان بان می شود
و در روز مرگ نامه ای کوتاه وعاشقانه عشق خودش را ابراز می کند .بعد از مرگ والنتین هر سال در روز مرگ وی عاشقان این روز را پاس می دارند وبا دادن هدیه به هم عشق خود را ابراز می کنند.

پ)جشن روز زن (29 بهمن)
سپنته آرمئتی sepanta armaiti به معنی اخلاص وبردباری مقدس است . بانمادی زنانه در انجمن آسمانی دختر اورمزد به شمار می رودودر سمت چپ اهورا می نشیند.چون او ایزد بانوی زمین است
به چهار پایان چراگاه می بخشد.زمانی که پارسایان در روی زمین به کشت وکار وپرورش چهارپایان می پردازند یا هنگامی که فرزند پارسایی زاده می شود اوشادمان می گردد.
و وقتی مردان وزنان بد و دزدان بر روی زمین راه می روند آزرده می شود .همان گونه که زمین همه ی بارها را تحمل می کند او نیز مظهری از بردباری است .حامی زنان درستکار وپارساوشوهر دوست می باشد.
در دوران گذشته این ماه به ویژه روز هم نام آن یعنی اسفند که روز پنجم هر ماه می شود در سالنامه زردشتی (برابر با 29 بهمن خورشیدی)روز جشن زنان بود ومردان به زنان بخشش می نمودند وهنوز هم این ایین پابرجاست
سپندارمزsepandar mazd که واژه ای اوستایی آن سپنتاآرمئیتی است به فرشته عشق و محبت وتواضع وفروتنی می باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 12:22  توسط امید  | 

از قضا یکی از رفقای جانی رند بچه که خیلی هم اهل دل است افتاد تو وادی عاشقی و چندان که بایسته است ازدواج.

خانواده دختر مورد بحث داستان ما، پسر را به دلیل وضع تحصیلی پایین تر رد کردند (دختر دانشجوی دکترا بود و پسر یک فوق لیسانس ناقابل فنی داشت). پس از پیگیری زیاد دختر و پسر، خانواده دختر ادامه رابطه ایشان را منوط کردند به قبولی دکترا و از آنجا که پسر ما امتحانات امسال را از دست داده بود این قضیه موکول میشد به یک سال و نیم بعد. یعنی گفتند آنها تا یک سال و نیم دیگر به هیچ وجه یکدیگر را نبینند یا تلفنی حرف نزنند یا ... تا پسر در دکترا قبول شود. تازه آن موقع رفیق ما برود خواستگاری برای بررسی سایر شرایط. دختر هم دکترا را واجب می دانست ولی معتقد بود می شود رابطه محدودی داشت تا نتیجه مشخص شود ولی پس از شنیدن نظر خانواده اش، او هم از پسر ما قبول شرایط را انتظار داشت.

دو تا مساله پیش آمد که رابطه کلا به هم خورد.

1-     رفیق ما فکر می کرد که این (بیش از 1 سال معطلی بی هیچ رابطه و تعهدی) یعنی تو نم گذاشته شدن

2-     پسر ما انتظار داشت با خانواده ای وصلت کند که او را قبول داشته باشند(از حق نگذریم من حیث المجموع پسر خیلی خوبیه که اگر خود من هم سن رفیقم نبودم و دختری داشتم معطلش نمی کردم)  نه اینکه خانواده طرف، او را پس از گرفتن دکترا او را بپذیرند با منت که دختر ما اهل درس و تحقیق و مقاله و  ... است ولی تو خودتو کشتی یک دکترا گرفتی

 حالا این رفیق من پس از کلی ناراحتی اومد با من درد دل کرد و گفت آیا شرط عاشقی رو بجا آورده یا نه! من ماندم و حیران در مساله او که سوالی بس عجیب بود؟؟؟؟؟؟

راستی 2 بهمن مطابق با 2 محرم منطبق بر 22 ژانویه تولد 26 سالگی بچه رند بود

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 19:9  توسط امید  | 

سلام

۲ بیت از ابیات حضرت حافظ که بیشتر دوست دارم:

مصلحت دید من آن است که یاران همه کار / بگذارند و سر طره یاری گیرند

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم / دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

اول: مصلحت چیه؟

دوم: من کیم و چی می خوام؟

در نادانی عمیقی گرفتار آمده ام...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 11:25  توسط امید  | 

سلام

۱ سال گذشت از آن روزی که من پس از شب یلدایی که در اتوبوس اصفهان بابل گذشت در سایت دانشکده اولین مطلب این وبلاگ را نوشتم. انگیزه ام در آن زمان یافتن شادی دوباره ای بود که سالها از آن دور بودم، چون فکر کرده بودم اگر دوباره کارهایی را که در سالهای خوب زندگیم کرده بودم تکرار کنم شادی نیز دوباره می آید...

۱ سال گذشت و من در این سال خیلی بزرگتر شدم، شاید چند برابر رنجهایی که بردم (خودمانیم رنجهایش برکت داشتند) ولی در هر صورت الان خوشحالم، نمی گویم رنجی نیست، می گویم و فریاد می زنم که من شادم! یاد گرفتم که دردها بیهوده نیستند و رنجها را ساخته اند تا گنجها معنا داشته باشند. فهمیده ام که اگر چه باید جهانی فکر کرد ولی عمل باید در حوزه اختیارات آدمی باشد. فهمیده ام که جهان تمامی زیبایی است و اگر ما آن را درک نمی کنیم عیب در چشم ماست، درک کرده ام که خدا موجودی دور از دسترس نیست و اگر بگردیم در همین دور و بر مثلا درون خودمان پیدایش می کنیم، و خیلی چیزهای دیگر...

من تمام این چیزها را از دیگران یاد گرفتم که قسمت عمده ای را مدیون وب بوده ام چون کمکم کرد که افکار پریشانم را بنویسم مگر با در نوشتن غلطهایش درآید، هم توسط خودم و هم توسط تمام یارانی که مطالبم را خواندند و نظراتشان را نوشتند(در این مدت وبلاگ من ۵۸۵ خوانده شده است) . در اینجا جا داره از وحید، پروین، آسمان، مسعود، خسرو که بیشتر از بقیه مدیون نظرات خوبشان بودم تشکر کنم و برای همه دعا کنم که شاد زیند! (یکی از موثرترین کارهایی که از امید و دیگر امیدواران بر می آید، که البته دعای گوشه نشینان بلا بگرداند)

التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 16:13  توسط امید  | 

حکایات قبلی اندر این صرف شد که اولا رنج حقیقت دارد، سپس تصمیم گرفتیم از رنج بکاهیم و بر شادی هایمان بیافزاییم و بعد هم حکایت شرح درد اشتیاق شیخ گفته آمد. روندی (شاید)کاملا اتفاقی بود ولی به نظر میرسه به هم مربوطند.

دیشب فکر می کردم که چگونه است رابطه رنج و بزرگی انسان. چون شاید به سختی بشود بزرگی را یافت که رنج نبرده باشد. (تمام پیامبران بزرگ، علما، عرفایی که من میشناسم رنجها برده اند) 

آیا اصولا هر انسان بزرگی رنج برده تا بزرگ شده؟

به نظر چنین می آید، به بیان دیگر مثل اینکه رنج ها  انسان سازند البته به شرطها و شروطها. حکایتی نقل می کنم: میگن تو میدون یک شهر مجسمه ای از مرمر در وسط یک حوض مرمری قرار داشت. روزی حوض از مجسمه پرسید که من و تو از یک سنگیم، چرا مردم فقط تو را می بینند و به من توجهی ندارند؟ مجسمه گفت: به علت تحملی که من در مقابل ضربات پتک مجسمه تراش کردم و تو حاضر به تحمل آن نشدی ...

پس در هر رنجی چند نعمت موجود است  ... و در نهایت رنج ها همون شادی های ما را تشکیل می دن، اگه دقت داشته باشیم.

حالا سوالی که برام پیش اومده اینه که چطوری میشه در مقابل رنج ها تحمل کرد و اینکه اصولا چگونه است عده کمی با بردن رنج گنج را بدست می آورند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 15:21  توسط امید  | 

اول بگوییم که چه شد ما یاد شیخ افتادیم:

مدتی پیش دلمان خواهشی کرد ما در اجابت شدیم، در تب و تاب آن لازم شد مقداری از منیت و غرور را خرج کنیم، کاری سترگ بود. یادمان آمد تفاوت ماهی که ما باشیم و ماه گردون که شیخ بود

حال مختصری از شرح حال آن فرد که گفته اند مقام "خرقه رهن خانه خمار" داشت

می گویند شیخی در مکه سکنی داشت با بیش از ۴۰۰ مرید (رکوردی است مخصوصا در آن زمان که دو پا کمتر بوده) شبی در خواب می بیند که در بلاد روم بر بتی ترسا سجده می کند، حالی خوش بدو دست می دهد (در این قسمت من رند بچه نیز شبیه شیخم) بر موافقت دل خود (این جماعت رهبری دارند به نام حضرت دل) عزم روم می کند، عده ای مرید نیز به دنبالش روان می شوند تا مگر آنجا قبله ای دیگر باشد. القصه در روم چشم شیخ بتی می بیند و دل وی می خواهد. دختر ترسا شروطی می گذارد: درآمدن به مسلک ترسایان، خوک بانی و ... .چنان که بایسته است و تو نیز دانی شیخ گردن می نهد، زنار می بندد و خوک می چراند، مریدان هم به درگاه شیخ و هم به درگاه خدای قبلی شیخ لابه ها می کنند که سودی نمی کند، می خواهند به کسوت ترسایان درآیند که شیخ می گوید در مخالفت موافقت نداریم. به حجاز بر می گردند، مریدی دیگر (از ان مریدها که در هر ۴۰۰ یکی یافت می شود) بر آنان خرده می گیرد که برگشتید و شیخ را رها کردید، به روم می آید و شیخ را در چراندن خوک ها می بیند. او به درگاه خدای قبلی شیخ می گرید تا خوابش می برد. می گویند که حضرت رسول را در خواب می بیند و وقتی بر می خیزد شیخ زنار می برد و آب می طلبد تا غسل کند. دخترک نیز ایمان می آورد و به مسلکی می شود که چنین انسانهایی را پرورش می دهد...

اول فکر کردم عجب انسانهایی بوده اند، در طلب این چنین پاک باز، همه چیز را می دادند به طلب یک چیز بالاتر که ممکن است برسند یا نرسند، کمی دیگر که به عقل معاش اندیش کج مدار خود فشار آوردم  فهمیدم نخیر!! این پاک بازان در طلب یک چیز نسیه نقدی را نمی دهند و اصولا در کار تجارت نیستند، به اینها می گویند بده، می دهند. به همین راحتی (سهل ممتنع که می گویند همین است)

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش     بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

التماس دعا که در سر شوری دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 11:22  توسط امید  | 

از رنج و حقیقت وجود گفتم (البته شرح حال آن چند روز بود) حالا می خواهم دریافتهای چند روز تعطیلی گذشته را عرض کنم

با گروه کوه رفتم یک کوهنوردی ۴ روزه، از سه شنبه تا جمعه عصر! جمعه عصر ما در ترافیک جاده چالوس به علت سیل گرفتگی سطح معابر! سه ساعت توقف داشتیم. جاتون خالی این ۳ ساعت حسابی حال داد. با چند تا از دوستان این بحث را شروع کردیم که چگونه می شود از زندگی لذت برد؟

خلاصه گفتگو:

لذت: احساس خوشی که در انسان ایجاد می شود و در نهایت به آرامش ختم می گردد

چگونه بفهمیم چه چیزهایی به ما لذت می دهند: با کمک سه سوال

 ۱-بررسی تجربه های گذشته و اینکه از کدام دوره ها بیش از همه لذت بردیم و چه کارهایی کردیم؟

۲- قبل هر کاری بپرسیم که چی بشه؟ تا بتونیم به دلیل نهایی هر کار برسیم و کاهای بیفایده را انجام ندیم

۳- چقدر پول اگر داشته باشیم دیگر نیاز مادی نداریم؟ حال فرض کنیم اون مقدار را داریم به چه کاری می پرداختیم؟ این کارها همون کارهایی هستند که به ما لذت می دهند.

نتیجه برای من:باید برای انجام ۲ کار باید برنامه ریزی کنم ۱-مطالعه و تفکر ۲-سیر و سیاحت

خوشحال میشم شما هم بگید که چه کارهایی بهتون لذت میده؟

شاد زی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 11:51  توسط امید  | 

خدا میگه: ما انسان را در رنج و سختی آفریدیم.

فیلسوفی میگه: من رنج می کشم پس هستم

نویسنده ای میگه (میلان کوندرا): رنج حقیقی ترین احساس انسان، بقیه احساسات با توهم رابطه مستقیمی دارن.

چمران هم وقتی میخواد خودش را توصیف کنه از رنجهای بزرگی که تحمل کرده یادش میاد.

من هم وقتی می خوام احساس خوبی پبدا کنم اون را با یک رنج قاطی می کنم.

انسانها اصولا خود آزارند (مثلا ما یک روز خوب را گذراندیم، فقط کافیه یک مشکل کوچیک برامون پیش بیاد فوری میریم تو فاز بد و بیراه گویی و اعصابمون را خرد می کنیم) آیا واقعا رنج اینقدر حقیقت دارد و شادی یعنی نبود رنج؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 12:42  توسط امید  |